تبليغاتX
به نام و یاد هرچی نامرده

              دیگه از همه چیز خسته شدم....هم از وبلاگم ..هم از آدمای دور و ورم......


باییییییییییییییییییی


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:46 توسط مریم |


آشنایان کهن را خبری از دل تنهایم نیست


غم دل با که بگویم که کسی یادم نیست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:15 توسط مریم |


دوستی اسارت است و دوست داشتن

     مایه ی آرامش جان...

 دوستت دارم مایه ی آرامش من


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:38 توسط مریم |


خواهم که در این غم کده آرام بمیرم

گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم

خواهم زخدایم که به دلخواه بمیرم

یعنی که تورا ببینم و آنگاه بمیرم


+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:26 توسط مریم |





تو حرفت را بزن

چکار داری که باران نمی بارد

اینجا سال هاست که به قصه دل هم گوش نمیکنند

دست خودشان نیست

به شرط چاقو به دنیا آمده اند

تا پیراهن سیاهت را نبینند باور نمی کنند چیزی از دست داده ای

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:18 توسط مریم |



به چه می خندی !؟

به چه چیز!؟

به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........
خنده دار است.....بخند !!


+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:49 توسط مریم |

صدای ساعت می گوید زمان می گذرد سال ها سخن می گویند:
آری عمر می گذرد
اما رزا ! توئی و من و عشق و خاطرات با تو نفس می کشم و در این کهولت سن هم به تو می اندیشم توئی که سرآغاز منی .
غزل جدیدم بی اختیار و مثل همیشه نام ترا می خواند
تقدیم به تو . توئی که هرگز مانندی نخواهی داشت
من با رزا به انتظار نشسته ام ترا

                                                                                                         
                                                           

                           رضا محمد زاده

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 21:2 توسط مریم |

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون
به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا
چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می کشم
اسیر قهر و آشتی میان آب و آتشم
چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم
تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم
چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم
تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره
سکوت کن سکوت کن سکوت حرف آخره
بببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام
گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام
بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتنت تلافی گناهمه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 3:10 توسط مریم |

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 2:53 توسط مریم |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:23 توسط مریم |

من از نهایت شب حرف می زنم
از نهایت تاریکی
از نهایت تنهایی
اگر به دفتر تنهایی من آمدی ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه از آن به ازدحام کوچه
خوشبخت بنگر
و شاخه گلی از حضورت برایم یادگار
بگذار.......

Home
Email
Night Skin